چه روزهایی که ساده شب شدند چه شبهایی که بی بهانه صبح

و عمر میگذرد در لابلای بیخیالی ما

چه ؟؟؟ نمیگذرد....؟؟!!

و گله ای گوسفند و پاره ای شهاب...می گذرند در لابلای ثانیه ها که هر دو می دوند و می چرند و همه تلاششان مرگ...

و ثانیه ای کوبیده میشوم به روزگار...

من؟ در پی چه می دوم؟

در پی که می دوم؟

و چرا دویدن یعنی رسیدن؟

سکوت مبهمی گیجگاهم را فشار می دهد و دردی غلیظ چانه ام را...

طاق چشمانم فرو ریخته میان ثانیه ها

دیگر چیزی به فرو ریختنم نیست

و وقتی فرو بریزم فرو ریخته ام و فرو ریختنم یعنی خدا حافظم

و هیچ بیچاره ای را "خدا" بی خانه نساخته مگر خویش...

و من خانه ای نو میان خاطره های مرده نمی سازم،نو میکنم تمام طاق ها را از ضرب خاطره های پیش..

و می تکانم تمام رفته ها را از خاطرم

و دروغ بزرگیست...که رفته

نرفته از خاطرم و این مرا خواهد کشت...

خاطره های تلانبار شده در روحم...