و عمر میگذرد در لابلای بیخیالی ما
چه ؟؟؟ نمیگذرد....؟؟!!
و گله ای گوسفند و پاره ای شهاب...می گذرند در لابلای ثانیه ها که هر دو می دوند و می چرند و همه تلاششان مرگ...
و ثانیه ای کوبیده میشوم به روزگار...
من؟ در پی چه می دوم؟
در پی که می دوم؟
و چرا دویدن یعنی رسیدن؟
سکوت مبهمی گیجگاهم را فشار می دهد و دردی غلیظ چانه ام را...
طاق چشمانم فرو ریخته میان ثانیه ها
دیگر چیزی به فرو ریختنم نیست
و وقتی فرو بریزم فرو ریخته ام و فرو ریختنم یعنی خدا حافظم
و هیچ بیچاره ای را "خدا" بی خانه نساخته مگر خویش...
و من خانه ای نو میان خاطره های مرده نمی سازم،نو میکنم تمام طاق ها را از ضرب خاطره های پیش..
و می تکانم تمام رفته ها را از خاطرم
و دروغ بزرگیست...که رفته
نرفته از خاطرم و این مرا خواهد کشت...
خاطره های تلانبار شده در روحم...









































عشق











